امشب باز قطرات اشك بيقرارانه تو را فرياد مي زنند .
بغضي راه گلويم را بسته .... نميدانم شايد همين عشق
است كه مي خواهد فرياد برآورد! اما ديگر تاب و تواني
برايش باقي نمانده . هنوز هم قلبم با هر تپش تو را
جست و جو مي كند اما اينجا فقط غمي است كه از
زيبايي يك عشق به يادگار ماند.
![[تصویر: axe.sub.ir_6dfsre_iietd_7.gif]](http://deborah.persiangig.com/165/axe.sub.ir_6dfsre_iietd_7.gif)
چه دلنشین است هر محبتی که از قلب مهربونت به من هدیه میکنی...
چقدر شیرین است وقتی تو با منی...
چقدر لذت بخش است که تو را دارم و دوستت میدارم...
چه پناهگاه امن و گرمیست آغوشت...
بدان...و همیشه بدان که عاشقترینم...

قلبی که به عشق تو میتپد ، چشمی که از دلتنگی تو میگرید، دستی که در
حسرت گرمی دستان تو
نشسته ، پاهایی که به امید رسیدن به تو اولین قدم را برداشته.
این قلبم است که عاشق تو است ، این چشمهای من است که باران عشق
در آن می بارد و این لبهای من است که برایت میخواند شعر دلتنگی را.
وجودم به خاطر فاصله هاست که سرد است ، حضورت در کنارم تنها
آرزوی من است،
بتاب ای خورشید همیشه تابانم که گرمای تو شامل حال من است.
این قلب من است که بی تاب است ، سالهاست که گرفتار است ،
به درد عشق دچار است ، دوای دردم هستی ،
ای تو که تنها دلیل نفس کشیدنم هستی.
دریچه ای رو به خوشبختی باز میکنم و به خیال تو در آسمان تنهایی پرواز میکنم .
بالهایی که به عشق تو هوس پرواز کرده اند ،
میرسم به اوج آسمانی که به عشق تو آبی شده ، دل من برای تو ذره ای شده ،
دلتنگم و برایت در سقف آبی آسمان مینویسم.
مینویسم تا هر جایی بخوانی آنچه درون قلب من است .
دوستت دارم عشق من این تنها حرف دل من است.

اینم یه داستان عاشقانه(هر چند شنیدید ولی قشنگه)
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این
عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی
یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد
و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت
پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد،
چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.
یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند
یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که
از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد.
آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را
بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت
چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود.
در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای
فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود.
در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.
اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد.
زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به
شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد
و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید
که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است.
چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.
در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود
و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود،
در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:
فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر
با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.
همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند.
دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت..
شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد،
تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.
پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:
مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.
در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد.
روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد
سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد
و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد،
دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد،
در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت.
در آخرین لحظه، در میان دوستان و
اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و
گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم،
می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود
که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت
و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش،
مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟
کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

................................................................
سلام.....خوب هستین؟؟
خواستم بابت ولنتاین برا همه یه تبریکی عرض کنم.
شیطونیااااااااااااااااااااا
راستشو بگین چی خریدین ؟؟؟

توی آسمون عشقم
غیر تو پرنده ای نیست
روی خاموشی لبهام
جز تو اسم دیگه ای نیست
توی قلب من عزیزم
هیچکسی جایی نداره
دل عاشقم به جز تو
هیچکسی رو دوست نداره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت
18:45 توسط .•´¸.•*(پريا ).•´¸.•*| |